دای

دای یعنی مادر
 
با دو ماه و اندی تأخیر!
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : گلنار کراری

انگشت کوچک هر دویشان به هم گره خورده بود. اکثر مهمان‌ها رفته بودند و فقط تعدادی از نزدیکان هنوز با ما توی تالار مراسم بودند.

چشمهایم دوخته شده بود به دو انگشتِ در هم تنیده، در هم پیچیده، مثل پیچک‌های آرزو که گاه‌گاه یادشان می‌کرد.
نمی دانم احساسم چه بود؛ شاد و هیجان‌زده؟! مضطرب و نگران؟! هر چه بود دیدن این صحنه‌های شیرین آرزوی دیرینه‌ام بود و از این‌که شاهد لحظات خوش عزیزانم بودم درونم پر از شکر و ثنا بود.
 
گلاب‌پاش و کاسه‌ی کوچک منقوش به آیه الکرسی که یادبود سفر کربلایمان بود را آماده کردم. آقای مقدم با همان چهره متین و باوقار آرام آرام گلاب را روی انگشتان عروس و داماد می ریخت و زیر لب ذکری می‌گفت.
 
کتاب دعا را به دست محمد ابراهیم دادم و ازش خواستم بخواند.
نگاه هر دویشان همراه با لبخند شیرینی دوخته شده بود به  قطره‌های معطر گلاب که ذره ذره بر روی آیه‌ها می‌چکید.
گویی که این نگاه عمیق پر از رمز و راز وعهد و پیمان است.
چشم ازشان بر نمی‌داشتم. ذوق و رضایتی که در رخسار ریحانه‌ام می‌دیدم، همه‌ی آرزوی من بود.
 
صداقت را از چهره‌ی مصطفی هم می‌شد خواند. اصلاً از روز اول بیشترین چیزی که به دلم نشسته بود، علاوه بر همه‌ی خوبی‌ها، همین صداقت و پاکی‌اش بود؛ دوست داشتنی بود برایم؛ مثل مصطفی و محمدِ خودم. و از این‌که دست عزیزم را در دستش می‌گذاشتم، راضی و خوشحال بودم.
شاید هم احساس درونم همان آسودگی خاطر باشد بیشتر که احساس می‌کردم همراه و همسفر خوبی برای هم خواهند بود.

چنین باد. انشاءالله.


 
...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٢ : توسط : گلنار کراری

ببخشید تقصیر گل های گلخانه شد که حسابی در دام رنگارنگ شان گیر کردم و قادر نیستم سری به اینجا بزنم,ایشالا اگه رهایی در کار بود بیشتر خواهم آمد.دعایمان کنید


 
"جام بلا"
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری

«هر که در این بزم مقرب تر است         جام بلا بیشترش می دهند»

 رودر رو به چشام خیره شد و با لبحند معنی داری گفت:حالا چرا حاج اسماعیل و گلنار هی گیر تو کاراشون می افته ؟!

خواستم این بیت شعر رو در جوابش بخونم یه دفه به خودم نهیب زدم که:برو ی جای دیگه دنبال علت بگردقطعا دلیلش این یکی نیس.

لبخند تلخی زدم و سکوت کردم.


 
آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک...
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری


محرم ماه نوحه ها و مرثیه هاست,اما بعضی از این ها انگار درون کلام شان چیزی نهفته  که   آدم رو منقلب می کنه.
 یادش بخیر وقتی آقای کوثری این نوحه را می خواند حال امام خمینی دگر گون می شد.
اصلا نوای آن مرحوم عجیب دل همه را می سوزاند:

"آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک/
نهادی ای تشنه لب,صورت خود روی خاک/
تنت به سوز و گداز,تو گرم رازو نیاز/
سوی خیام حرم دو چشم تو مانده باز/
آمده از خیمه گه خواهر غم دیده ات/
دید که شمر از جفا نشسته بر سینه ات..."


 
ننه زمان
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری

 

بوی عطر شالیزارِکوچک مان صحرا را پرکرده,آفتاب هنوزمیهمان آسمان نشده,آنطرف ترمزرعه های ذرت و گوجه فرنگی,پشت سرشان هم باغ های میوه با درختان بلند که برگ شان رو به زردی می رود خودنمایی می کنند,هوا عالی ست نه سرد و نه گرم,لطافت وخنکی اش را با پوست صورت به خوبی احساس میکنم .
همسرم هر روز این مسیر زیبا را قبل از طلوع پیاده روی می کند و من فقط بعضی از روزها با او همراه می شوم.وسط بوته های سبز و زرد ایستادم و دانه های برنج را با آن پوسته های خشن لمس کرده و گفتم :وقتِ درو  نشده هنوز؟ در حالی که بند کفشش رو محکم می کرد گفت:همین امروز قراره درو شروع بشه.هنوز حرفش تمام نشده بود که از دور کسی صدایم کرد!
برگشتم,خانم شریفی بود,چادرش رو به کمر بسته آستین بالا زده,و در حالی که گره روسری شومحکم می کرد جلو آمد و با شادابی تمام احوال پرسی کاملی کردوگفت :به یاری خدا خودم نشا کرد م وحالا خدا بخواد خودم هم درو می کنم.
احوال بچه ها ونوه هاشو پرسیدم,رو به آسمان که حالا رگه های قشنگ آفتاب طلایی ش کرده بود کرد وگفت:شکر خدا سالمن .
اینجا همه "ننه زمان"صداش می کنن,اما اولین بار که شماره تلفن شو گرفتم با خنده گفت:بنویس "خانم شریفی" بخاطر همین وقتی اینطوری صداش میزنم خیلی ذوق می کنه.
 بنظرم سنش از پنجاه وپنج بالاتره,اما آنقدر با انرژی وسرحاله که گویی هیچ کمبودی نداره و تنها کار مهمش همین درو کردن شالی ست.بر عکس خیلی آدم ها ازچهره ش هرگز نمی تونی درد درونش را بفهمی ,همسرش سالهاست که فوت کرده و خودش نان آور خانه ست.
 دو سال پیش بود که  با هزار زحمت و وام گرفتن  یه وانت خرید که پسرش بیکار نمونه,اما غافل از اینکه وانت بلای جون پسر شد و درست اولین باری رو که حمل کرد ,دچار سانحه شد وماشین و سرنشین هردو دود شدن وبه هوا رفتن.حالا خودش مونده و خانواده بی سرپرست پسرش والبته قسط های نپرداخته وانت.
سال های پیش هم  دخترش رو  روز عید قربانی در اثر تصادف از دست داده.
بله, همه این دردها و رنج ها حقیقت یک زندگی اند. وقتی باهاش هم صحبت بشی هیچ گله ای از روزگار نداره و چنان از عمق دل خدا را شکر میکنه که گویی اوضاع کاملا بر وفق مرادش می چرخه. به دستاش که حالا شروع به کار کرده خیره شدم و با خودم گفتم این دستها تا کی قادرند ادامه بدن؟ پس بعدش چی میشه؟دلم رو غصه ای غریب پر میکند وقتی امثال خانم شریفی رو که البته کم هم نیستن می بینم و از اینکه کاری از دستم بر نمیاد سخت در عذابم.
راستش را بخواهید وقتی می بینمش احساس بیچاره گی وضعف می کنم.از خدای خودم خجالت می کشم,با این همه نعمت های جور واجورهرگز به اندازه خانم شریفی شکر گذار نبوده م,و خدا را اینطور از عمق جان سپاس نگفتم.
اما غافلم از اینکه خانم شریفی گنجی دارد که من و امثال من از آن بی بهره ایم.



 
"برای محمدم"
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری


اوایل نگران آمدنت بودم,تصور بزرگ کردن دوتا بچه با فاصله سنی یک سال برای مادر ِ
 بی تجربه و تنهایی مثل من,دور از خانواده,نگرانی هم داشت,اما اولین تلنگر حضورت درون من متل رد پای فرشته ها بود که یواشکی هدیه خدا را در باغچه قلبم کاشتند ورفتند,از شوق بی تاب ت شدم,لحظه شماری کردم.با مریم کوچولوکه لحظه ای آغوشم را رها نمی کرد هر روز از تو میگفتم حسابی با هم آشنایتان کردم آنقدر که انگار او هم منتظر آمدنت بود که بیایی و دوتایی با هم خاطرات شیرین وگاهی هم سخت را برای من رقم بزنید.مثل همان اوایل  که  دوتا پای کوچکش رو روی سینه توگذاشت تا قدش بلند شده و وبی توجه به گریه تو با شادمانی به قندان پر از قند تاقچه دستبرد بزند,یا روزی که برای آرام کردن تو آنقدرگهواره ات را تکان داد که با صورت روی زمین افتادی وچون قنداقه ات محکم بود حتی نمی توانستی دست و پا بزنی وهر دو آنقدر گریه کردید که از آرام کردن تان عاجز بودم وآخر سر خودم هم به گریه افتادم و مادر بزرگ تان حسابی از این منظره می خندید,با هم گریه می کردید با هم می خندیدید ,با هم مریض می شدید با هم بازی می کردید.
غروب سوم آبان,بود که با درد شدیدی پایان حضور شیرینت را در درون من اعلام کردی و من مشتاقانه برای دیدن تو این درد را به جان خریدم,نوازش های مادرم که سرم را به آغوش گرفته بود راه خانه تا بیمارستان را کوتاه کرد,درست یادمه که  لبخندی زد وبه صورتم نگاه کرد و با اطمینان گفت:این دفه پسر داری اسمش رو چی می ذاری؟ درمیان هجوم درد آرام گفتم :"محمد"
اوایل روز چهارم آبان گریه تو آواز قشنگ زندگی و پایان درد های من بود.
حس شیرینی ست پسر داشتن,نعمت بزرگی ست که خداوند به بنده بی مقداری چون من عطا فرموده بود و من مثل همیشه قادر به شکرش نبودم.وحالا تو مردی هستی برای خودت ومن با دیدنت هر باراحساس غرور می کنم.
آن روز اول ماه صفربود و امروزپس از بیست و هشت سال,تولدت در آستانه عید بزرگ قربان قرار گرفته و این تقارن زیبا شادی مان را چند برابر کرده.
آرزومند آرزوهایت هستم عزیز دلم .تولدت مبارک وعمرت سرشار ازموفقیت وسلامتی,ایمان و علم و عملت روز افزون باد.
 



 









 
مهربانوی من
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری


گفته بودم پاییز را دوست دارم,مهر وآبان وآذرش را.
لحظه های شیرینی برایم رقم خورد آنگاه که برگ های هفت رنگ درختان سخاوتمندانه زمین را فرش می کردند.و کودکان دوان دوان از صدای خش خش آن لذت می بردندهمان موقع که آسمان  گاه و بیگاه از بس دچار بی محبتی زمینیان می شد باغرش کوتاهی بی اختیار چشم های همه را بطرف خودش جلب می کرد و قطره های محبت را بر صورت شان می چکاند,در واپسین روزهای مهرماه,بنده نوازی پروردگام اوج گرفت و مهر نازنینی را در قلبم کاشت وتا ابد کامم را به حضور تو شیرین کرد مهر بانوی من.
عزیزدلم: امروز خنده ی گل های باغچه معنی دار بود,نغمه  پرندگان و زمزمه نسیم پاییزی بوی بهار داشت. امروز خورشید هم آمدنت را به من تبریک گفت.
تولدت مبارک ریحانه من




 
ای حرمت ملجأ درماندگان...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری

اتوبوس کم کم آماده حرکت شد، صندلی کناری همچنان خالی بود,گفتم شما دیگه برو خونه خیالت راحت باشه برسم بهت زنگ می زنم,لبخندی زد و گفت:خب هر روز ما رو میذاری میری ها! گفتم پس بیا بریم جات رو هم رزرو کردم و اشاره به صندلی کناری. خندید و گفت:مارو نطلبیدن. شما مادر و دختر به قرارتون برسید، برای ما هم خدا کریمه.
در همین حین شاگرد راننده  خانم پیری رو راهنمایی کرد و با انگشت، صندلی کنار من رو بهش نشون می داد, بلند شدم, نشست, جواب سلامم رو اونقدر آرام داد که به سختی شنیدم, خداحافظی کردیم و حاجی پیاده شد.

 گوشه چشمی به همسفرم که زل زده ومبهوت بیرون رو تماشا می‌کرد,انداختم. خانمی بود تقریبا شصت و پنج الی هفتاد ساله. چهره افسرده ای داشت. دو تا ظرف آب برداشتم و یکی ش رو بهش تعارف کردم:"دستت درد نکنه". آب رو گرفت ,گفتم شما هم برا زیارت میرید مشهد حتماً,؟ نگاه عمیق ش رو توی چشمام دوخت و با آهی از ته دل گفت:"هم زیارت هم شکایت". باتعجب نگاهم به چهره ش دوخته شده بود ,عمارت زیبای دروازه قرآن از آن سوی پنجره خودنمایی می کرد. با خودم کلنجار می‌رفتم که  بپرسم یا نه؟ احساس می کردم دل پُری از روزگار داره و منتظرِ یه هم صحبته. گفتم خدا نکنه حاج خانم! شکایت از کی؟ روش رو به طرفم گردوند و با لهجه غلیظ شیرازی شروع کرد,انگار استارت یه مصاحبه طولانی رو زده باشم," از همه, همه اونایی که براشون زحمت کشیدم جوونی و زندگیم رو به پاشون ریختم, از دست این دنیا و آدمای ظالمش, خسته شدم, کم کم حلقه چشماش از آه دلش پر شد:از شوهرم، از بچه هام, ازهمه دیگه سیر شدم. میخوام برم که دیگه چشمم بهشون نخوره!

گاهی جمله ای ازباب آرامش و غمخواری می گفتم اما سررشته صحبت همچنان بدست دلِ تنگ حاج خانم بود,"وقتی زنش شدم خودش بود و یه بچه نه ماهه که مادرش گذاشته و رفته بود دیگه از این دار دنیا هیچی نداشت,بچه ش رو بزرگ کردم، زندگی رو بهش برگردوندم، با نداری‌هاش ساختم، سر و سامون گرفت، پنج تا بچه آوردم و با چه زحمتی بزرگ کردم ,حالا که دستش به دهنش می رسه همه چی یادش رفته, دست روی من بلند می کنه! بچه هاش هم مثل خودش صفات ندارن نمی گن مادرمون‌ه یه سر بهش بزنیم، حالش رو بپرسیم فقط گاهی کاری داشته باشن که از من بر بیاد سراغم میان! خلاصه گفت وگفت. لابلای حرفاش گاه گوشه چشماش رو با گوشه روسریش پاک می کرد.من فقط می شنیدم و سری تکان می دادم.دلم ریش ریش شد از بس کلامش غمگین بود.
"بارها و بارها وقتی دعوام می‌کرد می رفتم شاه چراغ دلم رو خالی می کردم و برمی گشتم خونه, این‌دفعه دیگه صبرم تموم شده می خوام برم مشهد.
گفتم: مشهد آشنایی فامیلی دارید؟- نه هیشکی رو ندارم، جلوی حرمش یه چادر می زنم و تا زنده ام همون جا می مونم!- کسی می دونه شما کجایید؟- نه, اصلاً براشون مهم نیس من باشم یا نباشم".
 میوه ها رو قاچ کردم و سعی کردم با تعارف میوه کمی آرومش کنم، مونده بودم چی بگم و چیکار کنم, در مقابل کسی که خودش سرد و گرم زندگی رو چشیده و تلخی های زمونه اینطور شکسته ش کرده چی داشتم بگم؟! اما احساس کردم از شدت و فشار ناراحتی تصمیم عجولانه و خطرناکی گرفته و فرار کرده. گفتم:شما جای مادر من هستید ولی دارید اشتباه می کنید، همین امشب که خونه نیستید حتما همه شون نگران می شن, در به در دنبالتون می گردن, تازه اصلاً مگه میشه یه خانوم تنها, توی اون شهر شلوغ و غریب زندگی کنه!؟ مگه می ذارن شما اونجا چادر بزنی بمونی؟ غیر ممکنه بتونید اونجا دوام بیاری. هیچ جا مثل خونه خودتون، کنار همسر و بچه هاتون نمیشه.

شب به نیمه رسید و ما همچنان صحبت می کردیم. کم‌کم چشمام سنگین شد اما همسفرم انگار خیال خوابیدن نداشت.به نقطه ای تاریک آن سوی پنجره زل زده بود.
حرف ها و درد دل های پیرزن و موعظه های من ساعت های بعد از نماز صبح هم همچنان ادامه داشت ذره ذره نرم شده بود, انگار رگه هایی از پشیمانی درونش رو به آشوب کشید. دل شوره داشت. وقتی وارد شهر مشهد شدیم دستم رو محکم گرفت وگفت:"تو رو جون امام رضا من رو تنها نذار! من دوازده ساله مشهد نیومدم!" دلم ریخت, اضطرابی درونم رو پر کرد, تو چشمای ملتمسش زل زدم حال و احوالش به کودکی می موند که قهر کرده ... با صدای سلام و صلوات مسافرا که گنبد طلایی رو دیده بودن,به خودم اومدم بارگاه قشنگ امام رو بهش نشون دادم و گفتم شما مهمان آقا هستید نگران نباشید همه چی درست میشه, هر کار از من بر بیاد براتون انجام میدم.

تقریبا یک سال و نیمی از این جریان می گذره, اون روز بیست و هفت ماه رجب یعنی عید مبعث بود. نماز جماعت ظهر، توی حرم, صحن سقاخونه با دخترم که از تهران اومده بود قرار داشتم.
کیفش رو که پر از اسکناس بود بهم نشون داد: "من همه پس اندازم رو آوردم، برام یه بلیط برگشت بخر، باید زودتر برم، بچه هام نگران میشن! از این‌همه سادگی و صداقت دلم سوخت. گفتم: مراقب کیف تون باشید اینجا همه جور آدم فراوونه.
شماره دخترش رو گرفتم و باهاش صحبت کردم ,شب قبل همه جا دربدر بدنبال مادرشون بودن و حالا توی حرم شاهچراغ جستجو می کردن.براش توضیح دادم که چطور دخترش پشت تلفن گریه می کرد و نگرانش بود,چشماش بارونی شد. دستای لرزونش رو لحظه ای ازدستم خارج نمی کرد.
با هم رفتیم باجه, بلیط گرفتیم درست برای بعد از ظهر همون روز. دو سه ساعت وقت داشتم تا پیرزن رو ببرم حرم و برگردونم ترمینال.
 ظهر روز عید صحن های حرم مملو از زوار بود. توی ایوان مسجد گوهر شاد نماز خوندیم به علت ازدحام جمعیت اجازه ندادن بعد از نماز بریم حرم رو به همسفرم گفتم:نمیشه جلوتر رفت همین جا زیارت کنید بریم، به بلیط تون نمی رسید.
تماشای درد دل های پیرزن و عقده ای که گشاده شده و رودی از چشماش جاری کرده بود, دلم رو به درد آورد, آروم کنار گوشش زمزمه کردم: برای شوهر و بچه هاتون دعا کنید, دعای مادر خوب‌ه.

.
.

غروبش، توی حرم,صحن سقاخونه, صف های فشرده نماز جماعت,نگاهم به پنجره فولاد گره خورد. برای همسفر دل شکسته‌م زمزمه کردم: "ای حرمت ملجأ درماندگان, دور مران از در و راهم بده...". چند دقیقه بعد چهره خندون دخترم که پروانه وار خودش رو توی آغوشم رها کرد، آرامش رو به درونِ پر التهابم برگردوند.
 

پ.ن.از اینکه نتوانستم این ماجرا را خلاصه تر بنویسم عذرخواهی میکنم.
ایام پر برکت مبارکتان باد و مرزوق سفره شان باشید همیشه.


 
گل مریم
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری

امروزیه اتفاق قشنگ افتاد. گل مریمم گل داد. خیلی ذوق کردم، عین دختر بچه‌ها دورش چرخیدم و بهش خوشآمد گفتم. پیازش رو اول تابستون کاشته بودم و حالا اولین روز از اولین ماه پاییز اولین شکوفه از اولین شاخه به من لبخند زد. و این یادآور اولین‌های شیرینِ زندگیِ  منه.باید به فال نیک گرفت این اتفاق قشنگ را.

 

پاییز رو دوست دارم؛ خیلی زیاد. مهر و آبان، رحمت و نعمت‌ش رو در قالب دو  عزیز عطا فرمود و آذرماه‌ش نعمتِ حیات گرفتم از بخشنده‌ی مهربانم.

خدایا شکرت.


 
سکوت مادرانه
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ : توسط : گلنار کراری

بچه که بودم، سکوت مادرم همیشه آزارم می داد، دوست داشتم دائم صدایش بپیچد توی همه فضای خانه حتی اگر گاهی با عصبانیت بر سرم داد بزند، اما سکوت نکند! انگار سکوتش دلم را می‌سوزاند اما نمی‌دانستم چرا؟ فقط حس می کردم که درونش غوغاست.

حالا بعد از  گذشت سالهای تلخ و شیرین زندگی فهمیده‌ام که سکوت مادر یعنی یک دنیا نگرانی، اضطراب، دل‎شور، دغدغه، دلتنگی ...

 خواستم بگویم من این روزها در یک سکوت مادرانه دست و پا می‌زنم. لطفاً برای آرامش دل مادرها دعا کنید.

 


 
← صفحه بعد