ننه زمان

 

بوی عطر شالیزارِکوچک مان صحرا را پرکرده,آفتاب هنوزمیهمان آسمان نشده,آنطرف ترمزرعه های ذرت و گوجه فرنگی,پشت سرشان هم باغ های میوه با درختان بلند که برگ شان رو به زردی می رود خودنمایی می کنند,هوا عالی ست نه سرد و نه گرم,لطافت وخنکی اش را با پوست صورت به خوبی احساس میکنم .
همسرم هر روز این مسیر زیبا را قبل از طلوع پیاده روی می کند و من فقط بعضی از روزها با او همراه می شوم.وسط بوته های سبز و زرد ایستادم و دانه های برنج را با آن پوسته های خشن لمس کرده و گفتم :وقتِ درو  نشده هنوز؟ در حالی که بند کفشش رو محکم می کرد گفت:همین امروز قراره درو شروع بشه.هنوز حرفش تمام نشده بود که از دور کسی صدایم کرد!
برگشتم,خانم شریفی بود,چادرش رو به کمر بسته آستین بالا زده,و در حالی که گره روسری شومحکم می کرد جلو آمد و با شادابی تمام احوال پرسی کاملی کردوگفت :به یاری خدا خودم نشا کرد م وحالا خدا بخواد خودم هم درو می کنم.
احوال بچه ها ونوه هاشو پرسیدم,رو به آسمان که حالا رگه های قشنگ آفتاب طلایی ش کرده بود کرد وگفت:شکر خدا سالمن .
اینجا همه "ننه زمان"صداش می کنن,اما اولین بار که شماره تلفن شو گرفتم با خنده گفت:بنویس "خانم شریفی" بخاطر همین وقتی اینطوری صداش میزنم خیلی ذوق می کنه.
 بنظرم سنش از پنجاه وپنج بالاتره,اما آنقدر با انرژی وسرحاله که گویی هیچ کمبودی نداره و تنها کار مهمش همین درو کردن شالی ست.بر عکس خیلی آدم ها ازچهره ش هرگز نمی تونی درد درونش را بفهمی ,همسرش سالهاست که فوت کرده و خودش نان آور خانه ست.
 دو سال پیش بود که  با هزار زحمت و وام گرفتن  یه وانت خرید که پسرش بیکار نمونه,اما غافل از اینکه وانت بلای جون پسر شد و درست اولین باری رو که حمل کرد ,دچار سانحه شد وماشین و سرنشین هردو دود شدن وبه هوا رفتن.حالا خودش مونده و خانواده بی سرپرست پسرش والبته قسط های نپرداخته وانت.
سال های پیش هم  دخترش رو  روز عید قربانی در اثر تصادف از دست داده.
بله, همه این دردها و رنج ها حقیقت یک زندگی اند. وقتی باهاش هم صحبت بشی هیچ گله ای از روزگار نداره و چنان از عمق دل خدا را شکر میکنه که گویی اوضاع کاملا بر وفق مرادش می چرخه. به دستاش که حالا شروع به کار کرده خیره شدم و با خودم گفتم این دستها تا کی قادرند ادامه بدن؟ پس بعدش چی میشه؟دلم رو غصه ای غریب پر میکند وقتی امثال خانم شریفی رو که البته کم هم نیستن می بینم و از اینکه کاری از دستم بر نمیاد سخت در عذابم.
راستش را بخواهید وقتی می بینمش احساس بیچاره گی وضعف می کنم.از خدای خودم خجالت می کشم,با این همه نعمت های جور واجورهرگز به اندازه خانم شریفی شکر گذار نبوده م,و خدا را اینطور از عمق جان سپاس نگفتم.
اما غافلم از اینکه خانم شریفی گنجی دارد که من و امثال من از آن بی بهره ایم.


/ 4 نظر / 34 بازدید
دخترک بهار

چقدر زیبا و دوست داشتنی همیشه بهاری باشین[گل]

دل شکسته

کاش دیگران انقدر برای داشته هایشان فخر فروشی نمی کردند .

فاطمه

کاش ما هم قدری شاکر واقعی باشیم .

یاری

خب تا میتونین کمکش کنین..اصلا تا هروقت زنده هستین کمک حالش باشین!اینم یه نوع تقسیم کردنه نعمته...[لبخند]