ای حرمت ملجأ درماندگان...

اتوبوس کم کم آماده حرکت شد، صندلی کناری همچنان خالی بود,گفتم شما دیگه برو خونه خیالت راحت باشه برسم بهت زنگ می زنم,لبخندی زد و گفت:خب هر روز ما رو میذاری میری ها! گفتم پس بیا بریم جات رو هم رزرو کردم و اشاره به صندلی کناری. خندید و گفت:مارو نطلبیدن. شما مادر و دختر به قرارتون برسید، برای ما هم خدا کریمه.
در همین حین شاگرد راننده  خانم پیری رو راهنمایی کرد و با انگشت، صندلی کنار من رو بهش نشون می داد, بلند شدم, نشست, جواب سلامم رو اونقدر آرام داد که به سختی شنیدم, خداحافظی کردیم و حاجی پیاده شد.

 گوشه چشمی به همسفرم که زل زده ومبهوت بیرون رو تماشا می‌کرد,انداختم. خانمی بود تقریبا شصت و پنج الی هفتاد ساله. چهره افسرده ای داشت. دو تا ظرف آب برداشتم و یکی ش رو بهش تعارف کردم:"دستت درد نکنه". آب رو گرفت ,گفتم شما هم برا زیارت میرید مشهد حتماً,؟ نگاه عمیق ش رو توی چشمام دوخت و با آهی از ته دل گفت:"هم زیارت هم شکایت". باتعجب نگاهم به چهره ش دوخته شده بود ,عمارت زیبای دروازه قرآن از آن سوی پنجره خودنمایی می کرد. با خودم کلنجار می‌رفتم که  بپرسم یا نه؟ احساس می کردم دل پُری از روزگار داره و منتظرِ یه هم صحبته. گفتم خدا نکنه حاج خانم! شکایت از کی؟ روش رو به طرفم گردوند و با لهجه غلیظ شیرازی شروع کرد,انگار استارت یه مصاحبه طولانی رو زده باشم," از همه, همه اونایی که براشون زحمت کشیدم جوونی و زندگیم رو به پاشون ریختم, از دست این دنیا و آدمای ظالمش, خسته شدم, کم کم حلقه چشماش از آه دلش پر شد:از شوهرم، از بچه هام, ازهمه دیگه سیر شدم. میخوام برم که دیگه چشمم بهشون نخوره!

گاهی جمله ای ازباب آرامش و غمخواری می گفتم اما سررشته صحبت همچنان بدست دلِ تنگ حاج خانم بود,"وقتی زنش شدم خودش بود و یه بچه نه ماهه که مادرش گذاشته و رفته بود دیگه از این دار دنیا هیچی نداشت,بچه ش رو بزرگ کردم، زندگی رو بهش برگردوندم، با نداری‌هاش ساختم، سر و سامون گرفت، پنج تا بچه آوردم و با چه زحمتی بزرگ کردم ,حالا که دستش به دهنش می رسه همه چی یادش رفته, دست روی من بلند می کنه! بچه هاش هم مثل خودش صفات ندارن نمی گن مادرمون‌ه یه سر بهش بزنیم، حالش رو بپرسیم فقط گاهی کاری داشته باشن که از من بر بیاد سراغم میان! خلاصه گفت وگفت. لابلای حرفاش گاه گوشه چشماش رو با گوشه روسریش پاک می کرد.من فقط می شنیدم و سری تکان می دادم.دلم ریش ریش شد از بس کلامش غمگین بود.
"بارها و بارها وقتی دعوام می‌کرد می رفتم شاه چراغ دلم رو خالی می کردم و برمی گشتم خونه, این‌دفعه دیگه صبرم تموم شده می خوام برم مشهد.
گفتم: مشهد آشنایی فامیلی دارید؟- نه هیشکی رو ندارم، جلوی حرمش یه چادر می زنم و تا زنده ام همون جا می مونم!- کسی می دونه شما کجایید؟- نه, اصلاً براشون مهم نیس من باشم یا نباشم".
 میوه ها رو قاچ کردم و سعی کردم با تعارف میوه کمی آرومش کنم، مونده بودم چی بگم و چیکار کنم, در مقابل کسی که خودش سرد و گرم زندگی رو چشیده و تلخی های زمونه اینطور شکسته ش کرده چی داشتم بگم؟! اما احساس کردم از شدت و فشار ناراحتی تصمیم عجولانه و خطرناکی گرفته و فرار کرده. گفتم:شما جای مادر من هستید ولی دارید اشتباه می کنید، همین امشب که خونه نیستید حتما همه شون نگران می شن, در به در دنبالتون می گردن, تازه اصلاً مگه میشه یه خانوم تنها, توی اون شهر شلوغ و غریب زندگی کنه!؟ مگه می ذارن شما اونجا چادر بزنی بمونی؟ غیر ممکنه بتونید اونجا دوام بیاری. هیچ جا مثل خونه خودتون، کنار همسر و بچه هاتون نمیشه.

شب به نیمه رسید و ما همچنان صحبت می کردیم. کم‌کم چشمام سنگین شد اما همسفرم انگار خیال خوابیدن نداشت.به نقطه ای تاریک آن سوی پنجره زل زده بود.
حرف ها و درد دل های پیرزن و موعظه های من ساعت های بعد از نماز صبح هم همچنان ادامه داشت ذره ذره نرم شده بود, انگار رگه هایی از پشیمانی درونش رو به آشوب کشید. دل شوره داشت. وقتی وارد شهر مشهد شدیم دستم رو محکم گرفت وگفت:"تو رو جون امام رضا من رو تنها نذار! من دوازده ساله مشهد نیومدم!" دلم ریخت, اضطرابی درونم رو پر کرد, تو چشمای ملتمسش زل زدم حال و احوالش به کودکی می موند که قهر کرده ... با صدای سلام و صلوات مسافرا که گنبد طلایی رو دیده بودن,به خودم اومدم بارگاه قشنگ امام رو بهش نشون دادم و گفتم شما مهمان آقا هستید نگران نباشید همه چی درست میشه, هر کار از من بر بیاد براتون انجام میدم.

تقریبا یک سال و نیمی از این جریان می گذره, اون روز بیست و هفت ماه رجب یعنی عید مبعث بود. نماز جماعت ظهر، توی حرم, صحن سقاخونه با دخترم که از تهران اومده بود قرار داشتم.
کیفش رو که پر از اسکناس بود بهم نشون داد: "من همه پس اندازم رو آوردم، برام یه بلیط برگشت بخر، باید زودتر برم، بچه هام نگران میشن! از این‌همه سادگی و صداقت دلم سوخت. گفتم: مراقب کیف تون باشید اینجا همه جور آدم فراوونه.
شماره دخترش رو گرفتم و باهاش صحبت کردم ,شب قبل همه جا دربدر بدنبال مادرشون بودن و حالا توی حرم شاهچراغ جستجو می کردن.براش توضیح دادم که چطور دخترش پشت تلفن گریه می کرد و نگرانش بود,چشماش بارونی شد. دستای لرزونش رو لحظه ای ازدستم خارج نمی کرد.
با هم رفتیم باجه, بلیط گرفتیم درست برای بعد از ظهر همون روز. دو سه ساعت وقت داشتم تا پیرزن رو ببرم حرم و برگردونم ترمینال.
 ظهر روز عید صحن های حرم مملو از زوار بود. توی ایوان مسجد گوهر شاد نماز خوندیم به علت ازدحام جمعیت اجازه ندادن بعد از نماز بریم حرم رو به همسفرم گفتم:نمیشه جلوتر رفت همین جا زیارت کنید بریم، به بلیط تون نمی رسید.
تماشای درد دل های پیرزن و عقده ای که گشاده شده و رودی از چشماش جاری کرده بود, دلم رو به درد آورد, آروم کنار گوشش زمزمه کردم: برای شوهر و بچه هاتون دعا کنید, دعای مادر خوب‌ه.

.
.

غروبش، توی حرم,صحن سقاخونه, صف های فشرده نماز جماعت,نگاهم به پنجره فولاد گره خورد. برای همسفر دل شکسته‌م زمزمه کردم: "ای حرمت ملجأ درماندگان, دور مران از در و راهم بده...". چند دقیقه بعد چهره خندون دخترم که پروانه وار خودش رو توی آغوشم رها کرد، آرامش رو به درونِ پر التهابم برگردوند.
 

پ.ن.از اینکه نتوانستم این ماجرا را خلاصه تر بنویسم عذرخواهی میکنم.
ایام پر برکت مبارکتان باد و مرزوق سفره شان باشید همیشه.

/ 5 نظر / 72 بازدید
مينا

سلام دايِ عزيز ؛ خيلي خوشحال شدم از تشريف فرمايي ِتان...؛ التماس دعا.

...

منتظرتان بودم خیلی خوشحالم که می نویسید عالی بود .

فاطمه

سلام مادر جان [گل] خیلی زیبا نوشتید ......... دلم من هم به درد آمد ان انشاءالله دوره بطلبند آقا التماس دعا

سیده فاطمه

چقدر درد داشت این نوشته ... چقدر غم داشت ... خدایا، ما همچین آدم ها و بچه هایی نشیم

یار مهربان

گاهی اوقات ادم بایست این طور قضایا رو ببینه و بشنوه تا قدر خانوادش رو بدونه قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی دچار آید خیلی جالب و اموزنده بود خدا شما و دخترتون رو برای هم حفظ کنه